وقتی که دیدم بیژن توی خیابان بیست و ششم روی زمین افتاده است، با خودم گفتم، «شاید زیادی درس خوانده است...»
نوشتهٔ کانی در
13 نظر:
در ،
Anonymous گفت:
من دیدم یک سوخت گیر آمد چون بیژن افتاده.
در ،
Anonymous گفت:
احتمالا مست خورده عرق کرده که اینجوری شده. باید یه سوسک تو لباسش بندازیم تا بلند شه
در ،
Anonymous گفت:
فکرمیکنم بیژن قیج بود چب خای آفتاب خورد. شایعد بیشتر آب بعر بخوره.
در ،
Anonymous گفت:
دو تا خرگوش با هم دیکه بازی میکببد.
در ،
Anonymous گفت:
این دوتا خرگوش میرن بیمارستان٬ و بیژن را میخورن. بعد گربه کانی را میخورن. بعد برندان را میبینند و برندان هم میخورن. خرگوش ها میگن «ممممم...برندان مزه چلوکباب دارد.» بعد از نهار خرگوش ها رفتن دنباله دوغ (تشنه بودن).
در ،
Anonymous گفت:
هر کس که آنجا بود گوفتند «مینا انسان نیست!!! جادوگر شریر است. وقتی که او اینجا نوشته است کم از کم دو تا نفر قتل شده بودند. یا خداوند!! مشکلگشا! بچههایما را دفاع کن از این خیانت امیز شیطانی صاحره. جنان بد هستند و ابلیس بدتر ولی مینا بدترین هست.» خدا که داشت گوش میکرد صد هزار سوسکان فرستاد که مینا را خوردند. بعد از این خدا حکم فرمود که دانیل بادشاهء کاءنات هست و غیر ضروری است که جناب علی به کلاس بآید. همینکه که او sexy ترین مرد است.
در ،
Anonymous گفت:
مادر و ثدر بیژن دنبالش رفتن.
در ،
Anonymous گفت:
و دتا خرکوش خیلی چاق دیدند.
در ،
Anonymous گفت:
بیژن در کلاس فارسی گوربیً کانی را در بگحل داشت و دونبا کرگش میگشت.
در ،
Anonymous گفت:
بعد از کلاس فارسی بیژن رفت به خونش و گرفت خابید. خاب ها بیژن راجب پیکان بود.
در ،
Anonymous گفت:
یک پیکان ابی جلو خانش پارک بود و خیلی خوشل شد که یه ماشین گرفت بود!
در ،
Anonymous گفت:
بیژن خیلی دستش درد می کرد و رفت دکتر. دکتر باند به دستش پیچوند.
در ،
Anonymous گفت:
بیژن پاش را شکست و رفت نیمارستان. دکتر گفتش که «باید پات و امل کنیم»
13 نظر:
من دیدم یک سوخت گیر آمد چون بیژن افتاده.
احتمالا مست خورده عرق کرده که اینجوری شده. باید یه سوسک تو لباسش بندازیم تا بلند شه
فکرمیکنم بیژن قیج بود چب خای آفتاب خورد. شایعد بیشتر آب بعر بخوره.
دو تا خرگوش با هم دیکه بازی میکببد.
این دوتا خرگوش میرن بیمارستان٬ و بیژن را میخورن. بعد گربه کانی را میخورن. بعد برندان را میبینند و برندان هم میخورن. خرگوش ها میگن «ممممم...برندان مزه چلوکباب دارد.»
بعد از نهار خرگوش ها رفتن دنباله دوغ (تشنه بودن).
هر کس که آنجا بود گوفتند «مینا انسان نیست!!! جادوگر شریر است. وقتی که او اینجا نوشته است کم از کم دو تا نفر قتل شده بودند. یا خداوند!! مشکلگشا! بچههایما را دفاع کن از این خیانت امیز شیطانی صاحره. جنان بد هستند و ابلیس بدتر ولی مینا بدترین هست.»
خدا که داشت گوش میکرد صد هزار سوسکان فرستاد که مینا را خوردند. بعد از این خدا حکم فرمود که دانیل بادشاهء کاءنات هست و غیر ضروری است که جناب علی به کلاس بآید. همینکه که او sexy ترین مرد است.
مادر و ثدر بیژن دنبالش رفتن.
و دتا خرکوش خیلی چاق دیدند.
بیژن در کلاس فارسی گوربیً کانی را در بگحل داشت و دونبا کرگش میگشت.
بعد از کلاس فارسی بیژن رفت به خونش و گرفت خابید. خاب ها بیژن راجب پیکان بود.
یک پیکان ابی جلو خانش پارک بود و خیلی خوشل شد که یه ماشین گرفت بود!
بیژن خیلی دستش درد می کرد و رفت دکتر. دکتر باند به دستش پیچوند.
بیژن پاش را شکست و رفت نیمارستان. دکتر گفتش که «باید پات و امل کنیم»
نظر بدهید
<< صفحهی اصلی