صحبت ش. ۷

حکایت:
شبی تاریک و طوفانی بود...

22 نظر:

در ، Anonymous Anonymous گفت:
 

خیلی هم سرد بدذ ترسناکم بود
امید

در ، Anonymous Anonymous گفت:
 

من در اتومبیل در زمان مازی فعل کردم. من اذرخش شنیده بود.

در ، Anonymous Anonymous گفت:
 

من در اتومبیل در زمان مازی فعل کردم. من اذرخش شنیده بود.

در ، Anonymous Anonymous گفت:
 

این روشنایی خیلی روشن بود.

در ، Anonymous Anonymous گفت:
 

بارون خیلی زیاد می‌امد

در ، Anonymous Anonymous گفت:
 

یک خرگوش در باران داشت هویج میخرد. خرگوش خیلی لذت از این هویج گرفت.

در ، Anonymous Anonymous گفت:
 

بعد اون مار امد و خرگوش را دید. متاسفانه مار خرگوش خرد.

در ، Anonymous Anonymous گفت:
 

این مار يک مرد نيش زده. بعد این مرد بيمار شده.

در ، Anonymous Anonymous گفت:
 

وقتی که باران نبود مار یک سرخس پوش زنی را دید که قریب درخت سیبی بود. مار فکر کند...

در ، Anonymous Anonymous گفت:
 

...
و مرا گفت: سیبی باری دوست شما هم دارم.
...

در ، Anonymous Anonymous گفت:
 

مار را هنوز زنده و خوب بود. یکی دیگر مار آمد و گفت...

در ، Anonymous Anonymous گفت:
 

زن گفت : بله، من می‌خاحم دوست شما باشم! اما شما نمیتوانید خرگوشِ این همسایگی بخرید...
مار گفت:...

در ، Anonymous Anonymous گفت:
 

من خانه موندم. میترسم از بارون

در ، Anonymous Anonymous گفت:
 

شبی تاریک و طوفانی بود و من توی تخت موندم. از طوفان و تاریکی می ترسم!!!

در ، Anonymous Anonymous گفت:
 

Salam beh hamehy bacheh haaye yrooni.

در ، Anonymous Anonymous گفت:
 

سلام خشامدین

در ، Anonymous Anonymous گفت:
 

از کخا امدین؟

در ، Anonymous Anonymous گفت:
 

.فارسی

در ، Anonymous Anonymous گفت:
 

?فارسی

در ، Anonymous Anonymous گفت:
 

فارسی.

در ، Anonymous Anonymous گفت:
 

.فارسی

در ، Anonymous Anonymous گفت:
 

فارسی.

نظر بدهید

<< صفحه‌ی اصلی